امروز كه صدايت را نمي شنوم و وجودت را حس نمي كنم به وسعت تمام دلتنگي ها دلتنگم كردي مي داني چرا؟ براي تنهايي و غربتي كه در آن هستم به خدا اگر لحظه اي كنارم نباشي هيچ وقت طلوع نخواهم كرد و بخاطر خدا به طلوعم غروب نكن . بمان كه بار ديگر شكوفه هاي زندگي ام گل شوند. تبسم را به ياد بياور و خنده را تكرار كن. بگذار در آيينه ي ديدار شكوفا شوم و غم ها را با اميد بشويم و رخ را به افروزم و شاهد تولدي تازه باشم و اگر در مقابلم قفل سكوت و بي مهري بر دهانت زده نم چشمانت هنوز گوياست و برق محبت از آن... نجاتم بده ... همه هستند اما من در ميان همه بي تو تنهايم... بين آن همه غريب هم دل و همزبان و سنگ صبورم بودي... حالا بگو ... حالا بگو دور از تو چه كنم؟ غريبي و بي زباني ام را فراموش مكن... ميفهمي؟ فراموش مكن... باور كن تو نمي داني چه سخت است در ميان هم بودن و نا آشنا ماندن و بي همزبان بودن... ساده مي گويم >>دوستت دارم ... كودكانه با تو سخن مي گويم مثل دوران كودكي ام دوستت مي دارم. ۱۶ سال كم است به اندازه ي تمام قلب هاي عاشق و به پاكي تمام عشق هاي دنيا دوستت دارم...