برای تو...
بارها و بارها نوشتم
اما اينبار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو
برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني: در زندگي ام فقط تو را دارم
که بخواني تا بداني
تنها چيزي که سرکشي ام را آرامش مي بخشد فقط تويي
که بخواني تا بداني
برايم همچون آب براي گل
برايت مينويسم که بخواني و بداني
من هرگز کسي را که با سختي ديگران در کنارش به آرامش رسيده ام
آسان از دست نخواهم داد
مينويسم تا بدانی
وقتي آمدي پاييز بود
با آمدنت پاييز را بهار کردي
زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و نه زمستان را
نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود
نگذارزمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند
تو را به دل بهاريت قسم
بمان و فصل ها را بهم نريز
2
نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 13:7  توسط Hell Girl
|
« وقتى جهان... از ريشه جهنم
و آدم... از عدم
و سعى... از ريشه هاى ياس مى آيد
وقتى كه يك تفاوت ساده در حرف
كفتار را به كفتر تبديل مى كند
بايد به بى تفاوتى واژه ها و واژه هاى بى طرفى مثل نان دل بست
نان را از هر طرف بخوانى نان است! »
2
نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 16:49  توسط Hell Girl
|
یه سوال؟؟؟
این کلمه هارو تو یه جمله واسم تعریف کنین؟؟؟؟موندم توشون..
عشق.زندگی.نفرت.انتقام.امید.آرزو.؟؟؟؟؟
2
نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 19:33  توسط Hell Girl
|
رفتی...
اشکال نداره با اینکه دلم شکستو از همه چی زدم...ولی هنوزم به امید تو زنده ام
۵ سال بی تو گذشت... بازم میگذره
منتظرتم..چون بهت ایمان دارم
2
نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 19:22  توسط Hell Girl
|
درد جدایی
اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا 
2
نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 11:39  توسط Hell Girl
|
عاشق غریب
امروز كه صدايت را نمي شنوم و وجودت را حس نمي كنم به وسعت تمام دلتنگي ها دلتنگم كردي مي داني چرا؟ براي تنهايي و غربتي كه در آن هستم به خدا اگر لحظه اي كنارم نباشي هيچ وقت طلوع نخواهم كرد و بخاطر خدا به طلوعم غروب نكن . بمان كه بار ديگر شكوفه هاي زندگي ام گل شوند. تبسم را به ياد بياور و خنده را تكرار كن. بگذار در آيينه ي ديدار شكوفا شوم و غم ها را با اميد بشويم و رخ را به افروزم و شاهد تولدي تازه باشم و اگر در مقابلم قفل سكوت و بي مهري بر دهانت زده نم چشمانت هنوز گوياست و برق محبت از آن... نجاتم بده ... همه هستند اما من در ميان همه بي تو تنهايم... بين آن همه غريب هم دل و همزبان و سنگ صبورم بودي... حالا بگو ... حالا بگو دور از تو چه كنم؟ غريبي و بي زباني ام را فراموش مكن... ميفهمي؟ فراموش مكن... باور كن تو نمي داني چه سخت است در ميان هم بودن و نا آشنا ماندن و بي همزبان بودن... ساده مي گويم >>دوستت دارم ... كودكانه با تو سخن مي گويم مثل دوران كودكي ام دوستت مي دارم. ۱۶ سال كم است به اندازه ي تمام قلب هاي عاشق و به پاكي تمام عشق هاي دنيا دوستت دارم...
2
نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386ساعت 15:47  توسط Hell Girl
|
اي كاش...
ای کاش همه ی آدمها دلتنگی ها شونو توی اشکاشون جا میدادن. اون طوری که دل هیچ چیزی نمی شد... کاشکی دلتنگی وجود نداشت

کاشکی فاصله ها می مردن ... کاشکی اصلاْ کلمه ای بعنوان فاصله وجود نداشت... کاشکی تو دلامون فاصله و جدایی و درد و غم و.. معنی نداشت...

ای کاش صبر کردن ثمری داشت ... ای کاش وقتی از صبح تا شب چشم انتظار می موندی و منتظر... ای کاش وقتی فقط پی امید نفس می کشی و زندگی می کنی درکت می کردند... کاشکی آسمون دلامون مثل آسمون بالای سرمون آبی بود ... و ای کاش کنارم بودی...
2
نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت 13:11  توسط Hell Girl
|
بنويس...
براش بنويس دوست دارم ..... آخه مي دوني آدمها گاهي اوقات خيلي زود حرفهاشون يادشون ميره .. ولي .. يه نوشته به اين سادگي پاك نميشه ..... گرچه پاره كردن يه كاغذ از شكستن يه قلب هم ساده تره .. ولي ..... تو بنويس

2
نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت 13:10  توسط Hell Girl
|
love
عشق زندان شيشه ايه!
2
نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت 13:8  توسط Hell Girl
|
آری!
آغاز... دوست داشتن است
گر چه پايان راه نا پديد است
من دگر به پايان نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست...
2
نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت 13:7  توسط Hell Girl
|
لیلی...
خدا گفت: زمين سردش است چه کسي مي تواند زمين را گرم کند ؟
ليلي گفت: من
خدا شعله اي به او داد ، ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت ، سينه اش آتش گرفت ، خدا لبخند زد ، ليلي هم . ..
خدا گفت: شعله را خرج کن ، زمينم را به آتش بکش ، ليلي خودش را به آتش کشيد ، خدا سوختنش را تماشا مي کرد ، ليلي گر، مي گرفت ، خدا حظ مي کرد .
ليلي مي ترسيد ، مي ترسيد آتش اش تمام شود ، ليلي چيزي از خدا خواست ، خدا اجابت کرد .
مجنون رسيد ، مجنون هيزم آتش ليلي شد ، آتش زبانه کشيد ، آتش ماند زمين خدا گرم شد .
خدا گفت: اگر ليلي نبود زمين من هميشه سردش بود
2
نوشته شده در جمعه 25 آبان1386ساعت 11:22  توسط Hell Girl
|